تبليغاتX
ناخدا و دل نوشته ها
 
 
سلام دیگه تمومم شد حوصله وبلاگ نویسیو ندارم تمووووم

  نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
هرچند دوستان زیادب این داستان نمی خونند اما برید به ادامه مطلب

راستی سال نو هم مبارک


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
بعد از ۱ سال خورده اي  برگشتم و تصميم دارم ادامه داستان واستون بزارم اما ۳فصل

حالا فصل ۷ و ۸ و ۹


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
من سال ۸۶ سال خیلی بدی بود دیگه حوصله ندارم
  نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
سلام

سال نو مبارک انشا الله سال خوب و پر برکتی باشه

میخوام بهتون عیدی بدم؟؟؟؟؟

این بار ۳ فصل از داستان براتون میزارم یعنی ۴و۵و۶ لطفانظر بدین

از این به بعد هم هفته ای ۱ فصل

به این می گن جذبه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط محسن  | 
سلام سال ۸۵ داره تموم می شه با همه بدی هی و خوبیهاش

اتفاقات زیادی تو این سال برام افتاد خیلی چیزهارو فهمیدم که یه راز بون اما........

خیلی دلم ی خواد این سال زوئتر تموم بشه آخه سال بدی بود برام(البته بجز چند مورد خاص)

مثلا اینکه بلاخره درباره داستانم نظر دادن و............

                از خدا بخواهید این سال , سال خوبي برام باشه چون اين سال , سال بيخودي بود

                       

  نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
سلام

با اینکه شما دوستان عزیز نظر در باره داستان ندادید اما من فصل ۲و۳ رو براتون می زارم تو بلاگ

                                                             به امید نظرات زیبایتان


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
سلام

چند وقت پیش با یکی از دوستام هارد به هارد کردم یه داستان گرفتم خیلی قشنگه

هر هفته ۱ فصل براتون می زارم تو وبلاگ  بشرطی که نظر بدید    اینم  مقدمه+فصل اول


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
مامانه به بچش ميگه که عزيزم و قتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميکني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميکنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز که بابا ميخواست بوسش کنه زد تو صورتش

 

یه نفر داشت کبریت سوخته رو می کشید به کبریت.یکی بهش میگه اینکه دیگه رون نمیشه!! یارو میگه نه بابا ۵دقیقه پیش روشن شده بود 


  نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM